تبليغاتX
تو ,.( دروغ )., من


 


به دانشجویانی که برای حمایت از همکلاسان زندانیشان امتحان نمی دادند گفته شد که برایشان صفر رد می شود و کارنامه ها برای پدر و مادرهایشان ارسال خواهد شد.

چند نفر از دانشجویان اعلام کردند که آدرس پدرو مادرشان تغییر کرده.

ادرس جدید این بود:" تهران .زندان اوین .بند ۲۰۹

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 18:29 |

امروز جغد نوحه گری هستم


گسترده بال غمزده بر گوراب

 
 در بهت نا امیدی من چرخد

 
 گردونه ی بلازده ی پندار

 
با پای زخم خورده ز خار و مار


 باز آمدم به ساحل سرد خوف

 
تا بشنوم فسانه ی بوتیمار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 12:37 |

 

روزگار ، افکنده در اصطبل ِ خواری ، با خرانم !
من ، ازین کشور فروشان ، در خروشم ، در فغانم
خامه ، گر بر دست ِ من افتد ، درین هنگامه ، بینی
چون شرابی ، بی خمارم ، چون بهاری ، بی خزانم
من ، نه آن مرغم ، که جز بر شاخ ِ آزادی سراید
مرگ ِ من قفلی ، که دوران بسته اینک ، بر دهانم
خیره گرگی ، چون تهمتن ، رخت ِ چوپان ، کرده بر تن
کاندرین شادی شریکن ، وندرین وادی شبانم !
گر ، به دارم چون فریدون ، برکشی ای چرخ ِ گردون
من ، ثنا گویی نیارم ، من زمین بوسی ندانم
+ نوشته شده توسط امیر - ح در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 12:32 |

فریاد می‌زدم نکُشید       نکشید           نکشید

و همه می‌خندیدند و می‌گفتند دروغ می‌گویی این یکی از دیالوگ‌های فیلم است

اصلا"  یک روز توی همین چیزهایی که می‌نویسیم می‌میریم

+ نوشته شده توسط امیر - ح در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 14:16 |

 

در مقابل اعدام انسان ها سکوت کرده ام

و ترس نمی گذارد حرفی بزنم یا اعتراضی بکنم

ترس به خاطر زندگی که ممکن است مثل آنها از من بگیرند

ترس از شلاق و شکنجه و زندان

ترس از ...

 

و این ترس آخر سر کار دستمان می دهد .

+ نوشته شده توسط امیر - ح در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 14:11 |

 

   نمی خواست وسط ماجرا باشد

کناره هاست که کنایه هارا می فهمد

کنارش که بود نمی فهمید......

سیب و گندم بهانه اند که گناه را به گردن دیگران گیر ....گیر ....گیر داد.

سیگاری گیراند تا دود بهانهء بستن چشمهایش باشد

 

نمی خواست وسط معرکه باشد

معرکه گیر ...گیر ....زنجیر ...جیر ....پاره ای به گردن داشت

گردن دیگران که باشد دیگر وسط معرکه نیستی

زنجیر گردنش را فروخت تا گندی که زده بود گریبانش را نگیر...گیرد.

 

نمی خواست وسط حادثه باشد

روح که بدمد دیگر ماجرا نیست ...معرکه .....حادثه است.

+ نوشته شده توسط امیر - ح در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 14:7 |

 

دخترک روسپی شهر ما

پاکترین چهره این شهر بود

گرچه بظاهرعملش ننگ بود

لیک به اجبار در این نقش بود

 مرهم تنهائی هر فرد بود

باده هر جائی این جمع بود

 خنده او از دل پردرد بود

+ نوشته شده توسط امیر - ح در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 19:34 |

 

بادي چنين مهيب نزيبد بهار را

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين

گل را و خار را

 

اكنون جمال باغ بسي محنت آور است

غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است

بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ

از اشك غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سيل تا به گريبان نشسته اند

لب هاي باز كرده به لبخند شوق را

در خاك بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن

گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته

چون آرزوي من

 

عشقم كه مرد سوخت بهار جوانيم

خنديد برق رنج به بي آشيانيم

هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم

از زندگانيم

 

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 12:12 |

I'm not looking for another

 

من به دنبال دیگری نیستم

As I wander in my time, هنگامی که پرسه میزنم
Walk me to the corner با من به گوشه ای بیا
Our steps will always rhyme گام های ما همیشه آهنگین خواهد ماند
You know my love goes with you و میدانی که عشق من همراه تو خواهد رفت
As your love stays with me همانطور که عشق تو با من میماند
It's just the way it changes همه چیز (پس از جدایی) آنگونه عوض میشود
Like the shoreline and the sea که خط میان ساحل و دریا

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 19:25 |

 

[slumber2-1.jpg]

من نمی‌توانم خدایی را تصور کنم که مخلوقات خود را پاداش یا کیفر می‌دهد و اهدافش طبق مقاصد ما انسان‌ها شکل گرفته است.
خدایی که بطور خلاصه انعکاسی از ضعف و ناتوانی ما انسان‌هاست. من همچنین نمی‌توانم باور کنم که انسان می‌تواند پس از مرگ، ورای جسم مادی‌اش زنده بماند، هر چند که روح‌های ناتوان بدلیل ترس و جهل چنین افکاری را با خود حمل کنند.
آلبرت آینشتاین

+ نوشته شده توسط امیر - ح در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 23:14 |

 بازگشت

 بی مرغ آشیانه چه خالی ست

خالی تر آشیانه مرغی

جفت خود جداست 
 

آه ای کبوتران سپید شکسته بال

اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید

اما دلم به غارت رفته ست

با آن کبوتران که پریدند

با آن کبوتران که دریغا

هرگز به خانه بازنگشتند 

 



 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 13:58 |

 بازگشت

 بی مرغ آشیانه چه خالی ست

خالی تر آشیانه مرغی

جفت خود جداست 
 

آه ای کبوتران سپید شکسته بال

اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید

اما دلم به غارت رفته ست

با آن کبوتران که پریدند

با آن کبوتران که دریغا

هرگز به خانه بازنگشتند 

 



 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 13:57 |

 

هسودا عشق مونو چش زدن اینو میزنم اینجا  که دیگه نتونن !!!

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 13:48 |

احساس

بسترم 
 

صدف خالی یک تنهایی ست

و تو چون مروارید 

 گردن آویز کسان دگری

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 13:29 |
می ایی و بر لب تو صد لبخند

می ایی و در دل تو صد امید 
 

می ایی و از فروغ شادی ها

تابنده به دامن تو صد خورشید 

 وز بهر تو بازگشته صد آغوش

در سینه گرم توست ای فردا 
 

درمان امیدهای غم فرسود

در دامن پک توست ای فردا 
 

پایان شکنجه های خون آلود

ای فردا ای امید بی نیرنگ

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 13:23 |

 

اینارو واسه کسی مینویسم که اون ور ابه و دلش میخواد بخونه...

 

یه سوال دارم شما چه جوری شد که رفتین ؟؟؟ ولی ما به هر دری می زنیم نمیشه . !!!

 

 یعنی یه روزی میشه منم خیلی راحت بتونم  بیام و اونجا به تحصیلاتم ادامه بدم  ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یعنی میشه  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

....................

 

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 22:32 |
 

سال جدید هم رسید مسل ۲۳ سال قبلی اینم هیچ فرقی نداره ...

 

فقط میاد و میره  و میگن یه سال بزرگتر شدی همین  ....

 

 بوی عیدی . بوی کاغذ رنگی . دیگه با اینا نمیشه زندگی رو سر کرد...

 

دلمون به هیچی خوش نیست .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 11:49 |
Flowers_Qopic_com.jpg
+ نوشته شده توسط امیر - ح در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 15:0 |
قصه ی بی سر و سامانی من 


باد با برگ درختان می گفت


باد با من می گفت :


” چه تهیدستی مرد “


ابر باور می کرد


من در ایینه رخ خود دیدم


و به تو حق دادم


آه می بینم ، می بینم


تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی


من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی


من چه دارم که تو را در خور ؟


هیچ


من چه دارم که سزاوار تو ؟


هیچ


تو همه هستی من ، هستی من


تو همه زندگی من هستی


تو چه داری ؟


همه چیز


تو چه کم داری ؟ هیچ


بی تو در می یابم


چون چناران کهن


از درون تلخی واریزم را


کاهش جان من این شعر من است


آرزو می کردم


که تو خواننده ی شعرم باشی


راستی شعر مرا می خوانی ؟


نه ، دریغا ، هرگز

+ نوشته شده توسط امیر - ح در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 18:18 |
 

من اینجا بس دلم تنگ است 


و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

 
بیا ره توشه برداریم


قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟

بیا ره توشه برداریم


قدم در راه بگذاریم


به سوی سرزمینهایی که دیدارش


بسان شعله ی آتش


دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار


نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار

 

کجا ؟ هر جا که پیش اید

 

کجا ؟ هر جا که اینجا نیست


من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم


ز سیلی زن ، ز سیلی خور

 
وزین تصویر بر دیوار ترسانم


درین تصویر


عمر با سوط بی رحم رعدها


زند دویانه وار ، اما نه بر دریا


به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من


به زنده ی تو ، به مرده ی من

 
بیا تا راه بسپاریم .

 

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین


من اینجا بس دلم تنگ است


بیا ره توشه برداریم


قدم در راه بی فرجام بگذاریم .


 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 13:19 |
من تو را دوست می دارم،


چرا که دوست می دارم زندگی را،


آب را و رؤیا را،


بوییدن ِ نامه را،


سلام ِ سپیده و عطش ِ اطلسی را،


زنگ تلفن و اَخم ِ عابر را،


ماه را و پنجره را،


شکاف ِ پرده و چشمان کودک را،


بوسه ی سیب ُ غبار ِ صفحه را،


تحریر ُ ترانه را

 

برای رسیدن به تو ،

 

و انتظار را!●


 


 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 13:10 |

 رها ز شاخه

 در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت
به رودها پیوست
 و روی رود روان رفت برگ
مرگ اندیش
به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند
سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها

 

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:57 |
بازگشت  تو نوید زندگی میدهد ....

 

دوستت دارم

 

با من بمان برای همیسه...

 

دگر ترکم مکن .

+ نوشته شده توسط امیر - ح در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:9 |
 

 

مرا ببخشید  اگر انچه که خود خواستم نبودم

هنگامه سفر فرا رسیده

 اگرچه خسته

اگرچه تنها

ولی باید رفت

باید دل را زیر پا گذاشت و خواسته هایت را به دست راه داد...

میروم .

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 10:29 |
کویر تشنه باران است 
غریبه تشنه خوبی
به من محبت کن
 که ابر رحمت اگر در کویر می بارید
 به جای خار بیابان بنفشه می رویید
 و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست
 چرا هراس چرا شک ؟
 بیا که من بی تو
 درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست
امید بارش باران نوبهارم نیست

 


+ نوشته شده توسط امیر - ح در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 13:39 |
از تن او رفته بود طاقت فریاد
در دل او مانده بود حسرت گرما
همچو درختی که از نسیم بلرزد
خسته و خاموش بود و در هیجان بود
پیکر بیمار او ، نحیف و خمیده
از پس پیراهنی دریده عیان بود
موی پریشان او ز شیطنت باد
یک نفس آرامش و قرار نمی دید
از وزش باد شب که قهقهه می زد
پیکر زارش به جز فشار نمی دید
با همه اندیشه ها و با همه غم ها
خواب به چشمان او چکید و فرورفت
ز هر جگر سوز یأس در دل او ماند
مرغ سبک بال هوش از سر او رفت
باد ، دگرباره ناله کرد و سرانجام
از تب و تاب اوفتاد و همهمه کم شد
دیده ی محبوس ناگهان به هم آمد
بی حرکت در کنار پنجره خم شد

+ نوشته شده توسط امیر - ح در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 22:28 |

عشق گورستانی

وقت مردن رسیده است
وقت حس کندن
وقت گذشتن از درد رسیده است
در تو می توان مردن را احساس کرد
امتحان عشق را یکبار کرد
در تو می توان عشق را تجدید کرد
عشق گورستانی را تایید کرد !
در نفسهایت مردگی را فریاد کرد
با تو می توان احساس را بیدار کرد
مثل مردن در خواب خوابیدی
زندگی را خط خطی نامیدی
ای تو !‌ که مرده ترین صدای ذهن شبی
ای تو !‌ که دورترین نقطه آغاز شبی
در تو می توان لحظه ای را تثبیت کرد !
عشق گورستانی ...
فصل مشترک مرده های پنهانی
تمرین مردگی در گورستان
حس عاشقی در تابستان
با تو می توان حس را فریاد کرد
احساس مردن را یکبار کرد !
با تو رقصیدن
در تو روییدن
با تو فهمیدن
در تو بوسیدن
با تو می توان بوسه را تکرار کرد
حس شهوت را ارضاء کرد !
عشق گورستانی ...
مردن در ریتم پر درد شب
خوابیدن در نگاه مست یاس
عبور از گذرگاه پر سکوت
با تو می توان جاودانگی را تثبیت کرد !
با تو تنها مرده زندگیم
می توان همه کار کرد
اما نمی توان مردن و زنده شدن را تکرار کرد !


+ نوشته شده توسط امیر - ح در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 21:36 |

 

روز عشق رو به همه ی دل باخته هایی که عشقشون از اونها دوره و

از دلشون بی خبر تبریک میگم و امیدوارم که به خواسته دلشون برسن...

+ نوشته شده توسط امیر - ح در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 21:30 |

پس از غروب

 یک روز
 چیزی پس از غروب تواند بود
وقتی نسیم زرد
 خورشید سرد را
چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است
وقتی
 چشمان بی نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
 تا انزوای مرگ
 نادیده خوانده است
وقتی که قلب من
 خرد و خراب و خسته
از کار مانده است
 چیزی پس از غروب تواند بود
 چیزی پس از غروب کجا می رودم ؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم
یک ذره
یک غبار

 

 

+ نوشته شده توسط امیر - ح در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 10:55 |
تا چشم کار می کند آواز بی بری ست
 در دشت زندگانی ما
 حتی
 حوا فریب دانه گندم نیست
من با کدام امید ؟
 من بر کدام دشت بتازم ؟
مرغان خسته بال
 خو کرده با ملال
 افسانه حیات نمی گویند
و آهوان مانده به بند
 از کس ره گریز نمی جویند
 دیوار زانوان من کنون
 سدی ست
 در پیش سیل حادثه اما
این سوی زانوان من از اشک چشمها
 سیلی ست سهمناک
 این لحظه لحظه های ملال آور
ترجیع بند یک نفس اضطرابهاست
افسانه ای ست آغاز
انجام قصه ای
 اینجا نگاه کن که نه آغازی
 اینجا نگاه کن که نه انجامی ست
این یک دو روزه زیستن با هزار درد
 الحق که سخت مایه بدنامی ست
 

 
+ نوشته شده توسط امیر - ح در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 10:48 |